چرا اینجور شد مگه بعد از ده سال همه ارزوم این نبود که بچه دار بشم
مگه هر که هر جا میرفت ازش نمیخواستم برا منم دعا کنه
مگه هشت سال تمام تو مطبای دکتر نمینشستم
کلی دارو استفاده نکردم
تنها ارزوم دیدن خط دوم بی بی چک بود خیلیا به خاطر نداشتن بچه دلمو شکوندن هر که هر جا رفت یه چیزی برام اورد گفت نازایی بخور بلکه بتونی تو هم بچه دار بشی و ........رمانی برا خودش
مگه نه ماه رو رو تخت استراحت مطلق نخوابیدم
از اسفند
تا الان زمستونو بهار تابستونو پاییز و رو تخت تو اتاق دیدم
به ارزوی دیدن بچم
پس چرا اینجور شد
یه سرفه میکنه من ناامید میشم گریه میکنم یه عارقشو نمیتونم بگیرم
شیرش درست نمیتونم بدم
نمیدونم چشه سرفه میکنه زور میزنه قرمز میشه
سینش خس خس میکنه
خودم تو بارداری هزار و یک مشکل داشتم
تا الان یه دونه اشکم نریختم ولی الان دیگه نمیتونم
غروب میشه همه غمهای عالم میاد سراغم
میترسم از شب
خودم همش بی حالم گیجو منگم خسته ام بی حوصلم
تپش قلب دارم عرق میکنم خواب الودم
دکتر قلب میگفت احتمالا پرکاری داری نه کم کاری
همش میگم نکنه بچمم تیرویید داشته باشه
خدایا 😢