حالا خودش به کنار یعنی دفع آخری ک اومدن خونه بابام نمیدونم چی گفته بود ک داداشم حتی تو صورت ما نگاه نکرد ،حتی پسر ۱۶سالش بمن سلام نداد ،اخر شبم باهاشون خدافظی نکرد و ما ابجیا پیاده رفتیم خونمون
فرداش با کمال وقاحت زنگ زد ،چهار دفه زنگ زد تا جواب دادم ،گقنم خواب بودم ،گفت میفرستم بیاد دنبالت ک بیای خونه بابا
به ناچار رفتم چون از هر چیزی داستان میسازه،بعد خودششش منو صدا زد ک بیا تو حیاط حرف بزنیم
منم رفتم شروع کرد باز قصه جدید ،ک اون خواهرت این حرفو زد من الان فشارم افتاده و همینطور مثل روانیا گریه میکرد (من کلا آدم کم حرف ک چی بگم ،بی حرفی ام یعنی اگر جرم بدن نمیتونم حرف بزنم) منم گوش میدادم ک بلکه سبک بشه دروغاش تموم بشه ،ک دیدم داداشم اومد تو حیاط و یه حالت عصبانی زنشو نگاه کرد( به این منظور ک چرا باز داری با این حرف میزنی ) بعد اون ک رفت ،پسر بزرگش اومد همینطور با تعجب نگاه کرد و رفت
،خدا میدونه از من چی گفته ک اینا اینطور بمن بدبین بودن .تنها کاری ک من کرده بودم این بود ک دو سه هفته پیش هر روز زنگ میزد و پشت خواهرام حرف میزد اونم چرت و پرت،منم سری آخر جواب ندادم گفتم گوشیم خرابه
همییییین کل کار خطای من همین بود ،
من در آخر یکم نصیحت کردم ک بخودت فشار نیار و سخت نگیر ،
بعد قرار بود برن شهر خودشون ک یهو گفت نمیرم بریم دنبال ابجیا و یه کم خونشون بشینیم و بیاریمشون خونه بابا ک بخاطر دیشب دلخور نباشن،
ما سوار ماشین شدیم عین آدم کوکی بود داداشم ،بهس میگفت مثلاً برو خونه زهرا ،گقت باشه,بعد گفت برو خونه مهسا ،دور زد رفت
یعنیییییی وقتی دید دیگه مثلا زنش بغضی ندارع دوباره با ما خوب شد ،
من برای این برادرم حاضر بودم جونم رو بدم تا قبل پنجشنبه شب،خدا جوری اینو از دل من برد ک واقعا دیگه نمیخوام ببینمشون ،