تصویر خنده... جلوه گر عادتی تباه
اینک کشیده پر ز دل صورتی تباه
تحسین گرم خانه تاریک قبر گون
بر کوشش به پا شدن قامتی تباه
با هق هقی که خاسته از عمق آتشش
گویی که هست پر ز غم طاقتی تباه
می شد به اوج کودکی اش سخت باورش
روزی جوانی اش بشود حسرتی تباه
گل چهره ای که با قد رعنا... چو سنگ قبر
گویی که گشته همره با زینتی، تباه!
در انتظار روی خوش زندگی خویش
با شوق مرگ، گم شده در خلوتی تباه...
جف_۳۱۳
😔😔
شاید فقط این شعر بتونه کمی حال منو وصف کنه ..
نمیدونم دیگه هیچی نمیدونم ..توی نمیدونم ترین حالت ممکنم .
چیکار کنم ؟
کاش یکی بود ی راهی میذاشت جلوی پام .
کاش میفهمیدن .
خیلی میترسم
کلا همچی از اختیاراتم خارج شه ...بیوفتم توی یه سراشیبی ک دیگه هیچی دست خودم نباشه .معلومم نیس انتهای اون سراشیبی چی انتظارمو میکشه ..
کاش میشد همچیو ب دست گرف ..
نمیدونم واقعا!!
جرئت گفتنشم ندارم .
کاش میفهمیدن کاش کمی درک میکردن ..
میترسم بگم !!!! کاش درک میکردن ..
ولی این چیز کمی نیس ک اینقدر بدون درک درباره ش تصمیم گیری کنن ...نمیدونن ک !!!!نمیدونننن ک !!!
چی بگم واقعا !
نه راه پس دارم نه راه پیش ...
جرئت مطرح کردنشم ندارم ...
حتی نمیتونم کلمه ای در این مورد حرف بزنم .
چرا نمیفهمن ؟؟؟؟