بچه ها ما یه فامیلی دارییم همه میدونن کلاهبرداری میکنه میره حبس میکشه میاد بیرون چند بار دیدم زن گریه میکرد میگف بچه اش رو تنها داره بزرگ میکنه فرش زیر پاش رو فروخته داده این فامیله ما دلم کباب شد بعد خیلی رفته آمد دارن خانواده باهاش بعد من میرم اونجا خیلی اسرار میکنن من نمیخورم چیزی اونجا بعد میترسم دلش بشکن الان من باید چیکار کنم نه دلم میاد دلشون رو بشکنم نه دوست دارم از ماله حروم بخورم