۲۷ آذر ۹۷
مثل همه دخترای ۱۰ ۱۱ ساله داشتم تو حیاط خونه مامانبزرگم بازی میکردم که یک دفعه با پشت افتادم
درد خیلی عجیبی تو کتفم پدیدار شد
انگار که یچیز توش فرو رفته بود
بابام اومد پشتمو نگاه کرد دید یه چیز استخونی اندازه گردو روی کتفه و با لمس کردنش دردم میگیره
فرداییش رفتیم دکتر و کلی سی تی اسکن و ام آر آی
دکتر خیلی خونسرد و بی ملاحظه بهمون گفت یه تومور استخونی با بورن کنسره و نیاز به عمله اما چون حساسه و بچس ببرید بیمارستان فوق تخصصی تهران مخصوص استخوان و ارتوپدی
منه ده ساله که هیچی از سرطان نیمفهمیدم و فقط میدونستم هر کی سرطان بگیره میمیره با شوک عجیبی دشاتم سوار ماشین میشدم در ماشینو میکوبیدم صندلی عقب نشستمو و بدون گریه و حرف و ریکشنی به مرگم و عملم فکر میکردم
خیلی زود بود اونهمه استرس واسه اون سن
شبی که قرار شد بریم تهران برای عمل همه میخواستن منو آروم کنن اما من خیلی اروم بودم و اماده ی همچی بودم
ولی وسطای شب دووم نیاوردم رفتم بالا پشت بوم و تا میتونستم زجه زدم با خدا حرف زدم حتی تو دفتر خاطراتم نوشتم وصیت کرده بود😂
روز عمل شد و باز هم صدایی از من در نیومد فقط یادمه موقع بیهوش کردنم اشک میریختم و بعد از عمل وقت یمنو اوردن تو بخش اون اشکام رو صورتم خشک شده بودن
خداروشکر ۷ سال از اون ماجرا میگذره و خدا خیلی کمکم کرد که زنده بمونم و واسه زندگیم بجنگم
پ.ن: این داستان یه تلنگر واسه توییه که هر مشکلی تو زندگیت داری فکر میکنی ته خطه
ولی این بازی سرنوشته ورق خیلی سریع و عجیب برمیگیره خوب یا بد باید قبولش کنی
امیدوارم همتون عاقبتتون بخیر باشه