میخوام یه چیزی بگم ...
دوباره یادم اومد دیگه نتونستم خودم تنهایی تحمل کنم .
رفته بودیم کوه همه جوونا با هم یکی از جوونا دیر میکنه نمیاد منم به بقیه گفتم شما بمونید من برم بهش زنگ بزنم ببینم کجاس موقع رفتن پام رف تو آب رود خونه داشتم میرفتم زنگ بزنم که دیدم اومد برگشتم گفتم منتظرم بمونین من برم شلوار مو عوض کنم بیام تا رفتم عوض کردم اومدم نبودن رفته بودن 🖤💔 حالا کاری ندارم رفته بودن ولی اینجا قضیه ارزش هس یعنی هیچ ارزشی پیش اونایی که دوسشون دارم ندارم
حالا چندین و چندین بار اینا رو دیدم هر بار بغض گلومو خفه کرد 🫠
اینم بگم چون ناخواسته به دنیا اومدم من از اونا کوچیکترم
چطور اونا آبجیمو اینقد دوس دارن ؟؟ همشون عاشق آبجیم هستن پس من چی چرا اینقد بدبختم 😭
اینم بگم تصمیم گرفتم همه رو ول کنم و دیگه تو جمعشون نرم🫡