اینجا میگم بهت چون حوصله ندارم خصوصی بهت بگم یه اتفاق بد برام افتاد حتی ممکن بود برم زندان آنقدر ترسیده بودم بابام آنقدر ناراحت بود فقط نشستن با خدا رازو نیاز کردم که آخر فهمیدم شکایت نکردن و قضیه تموم شده وخوشحال شدمو خدارو شکر کردم
و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید! تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤