تازگی یه زن و شوهر مذهبی از یه شهر کویری در مرکز ایران اومدن نزدیکی من زندگی میکنند
من توسط یکی از دوستام بهشون معرفی شدم
گفتم بیاید برید انباری خونه من اگر چیزی نیاز داشتید و کم داشتید برای خونتون بردارید
رفتن و بخاری و صندلی کامپیوتر و طرف و اینا برداشتن
بعد دوتا دوچرخه نو تو انباریه اونو دیده بودند
دو هفته بعدش همسرش اومد ازم قابلمه گرفت که نذری بپزن برای یکی از مراسم مذهبی
بعد خودش زنگ زد گفت نذری پختیم خودمون خوردیم کسی نبود بدیم بهش (من آدم نبودم)
بعد گفت راستی تو دوچرخه نداری؟
گفتم دارم ولی نمیتونم بدم 😈