که هشت ماه نتونستم بخوابم و یکسره حمله ی پانیک میشدم فقط کسایی ک حمله ی پانیک و تجربه کردن میدونن چقدر سخته
شبا وقتی بیدارش میکردم ک فقط20دقیقه بشینه تا من آروم بشم و بتونم بخوابم تا فرداش حالت تهوع و سرگیجه و منگی نگیرم بخاطر بیخوابی تا بتونم به بچه مون برسم
سر همین منو کتک میزد و حرفای زشت و رکیک بهم میزد و بجای آروم کردنم اشکامو در می آورد
و منم میرفتم بالکن تا دم صبح گریه میکردم صبحا میگفتم حداقل منو دوکتری ببر تا خوب شم بخدا نمی توانم دیگه تحمل کنم متنفرم از این حمله و بی خوابی های مکرر
میگفت من ب دوکتر اعتقاد ندارم باید خودت خوب شی
در حالی ک برای خودش شدید اعتقاد داشت
خلاصه هشت ماه ب اندازه ی هشت سال گذشت برای من
از اینا بگذریم دو بار بهم خیانت کرده
از اینا بدتر میدونین چیه