سلام و وقت بخیر
ی مشکلی پیش اومده میخام ببینم من زیادی جدیش گرفتم یا اینکه حقمه اینجور رفتار کنم
۳ شب پیش رفتیم عروسی با خانواده شوهرم
بعد ی خانمه اومد کنارمون نشست گفت اشنا و فامیلِ ولی یه فامیل خیلی دورررر ک تا حالا ندیدمش
خلاصه هی از من میپرسیید شوهرت (علی)
چطوره ؟
منم ب رسم ادب و اینکه اشناست جواب میدادم
حدودا ۳۴ _۳۵سالش بود
دیدم هی داره زیاده روی میکنه
مثلا میگفت وای اون موقع ها اقد خوب بود با علی اقد میگفتیم میخندیدیم خیلی خوش بودیم و.... من باز چیزی نگفتم و مادر شوهرمم داعم میخندید همراهش
دیدم باز گفت عکس عقدتو نشونم میدی منم نشون دادم گفت اوو چ عوض شده شوهرت ادم شده قبلا اینجور نبود
خیلی ناراحت شدم گفتم نیاز نی شما تفصیر کنی چ جور بوده چجور شده
گفت ناراحت نشو شوهر تو از من کلی کوچیک تره ی موقع فکر بد ب ذهنت نرسه ها
منم در اومدم گفتم که مهم نیستی واسم چه برسه از دستت ناراحت شم
جاریمم بود بعد دید من بدم اومده ازشا
دراومد گفت وای عاطفه ی روز بیا خونه خارسوم اینا دور هم 😐قیافه من:😳😳😡
خلاصه گذشت موقع عروس کشون
دیدم دختره سوار ی ماشین بود
اومد کنار ماشین ما داد میزد وای رضاااا و تا جوون داشت میگفت هوووو😕
(دردو هووو زینیکه ج....ن....د...ه)
شوهرمم اص نگاش نکرد و ب راهش ادامه داد 😐الان چندین روزه با شوهرم سر سنگینم
گفتم کیه گفت نمیدونم نمیشناسم
گفتم نمیشناسی چرا انقد علی علی میکرد اسم داداشتو چرا نمیگفت؟
چیکار کنم
دارم زیاده روی میکنم؟
یا حق دارم
مادر شوهرم گفت جدیش نگیر این دیووونس گفتم دیوونه بود و ۱ ساعت کنارت نشسسته بود گل میگفتینو میخندییدن 😐💔