شوهرم وقتی با من ازدواج کرد یه آدم زیرصفر بود چرا میگم زیر صفر چون پول که نداشت هیچ ،بدهی هم داشت بخاطر جهیزیه ای که پدرومادرش دستور داده بودن واسه خواهر بزرگترش بخره جهیزیه ای که وظیفه همسرم نبود بگذریم از گذشته ها
من به ازدواج باهاش رضایت دادم فقط بخاطر حرف مردم اختلاف طبقاتیمون خیلی زیاد بود من تا اون موقع درد نداری نکشیده بودم
خانوادم موافق ازدواجم نبودن شرط ازدواجم این بود که اگه خونه پدری رو ترک کردم و با این آدم رفتم زیر یه سقف دیگه حق ندارم به پشت سرم نگاه کنم و برگردم
سهمم از خانوادم شد یه چمدون لباس و یه ماشین و چندصد گرم طلا که همه اینارو فروختم که همسرم بدهیاشو صاف کنه
رفتیم یه خونه ۴۰ متری آخرشهر اجاره کردیم و من بدون لباس سفید عروس رفتم خونه بخت ولی خونه بخت که نه خونه سیاه بختی
شوهرم اوایل کار میکرد و منم پا به پاش کار میکردم زندگیمون داشت روزهای خوبشو میدید که شریک شوهرم سرشو کلاه گذاشت و دوباره ما موندیم و یه دنیا بدهی کم کم شوهرم سن بیشترمو به روم آورد جرات پیدا کرد ازم ایراد بگیره ولی من بازم احمقانه فکر میکردم ووستش دارم ما اون روزا رو به سختی گذروندیم یه شبایی نون نبود تو یخچالمون ولی ارچی بود گذشت اون روزا شوهرم هنوز به خیانت فکر نمیکرد من تصمیم گرفتم بیشتر کار کنم ساعت۶ صبح از خونه میزدم بیرون تا ۲ شب شوهرم کم کم سوء استفاده کرد و بعد یه مدت تصمیم گرفت تو خونه زیرباد کولر استراحت کنه و نره سر کار من زندگیمونو تو خطر میدیدم وضعمون کم کم بهتر شد ولی این وسط من فراموش کردم خودمو فشارکاری منو از اون چیزی که بنظر میومد پیرتر نشون میداد تفاوت سنی منو همسرم خیلی بیشتر از ۳ سال بود تو نگاه اول اون لعنتی نمک نشناس زندگیم بود ولی من براش منبع مالی بودم دلم نمیخواست خط رو پیشونیش بیفته ولی برای هیچکس مهم نبود که منم یه آدمم منم دیگه توانشو ندارم من ربات نیستم
الان شوهرم از دسترنج من عطر برند میزنه و ماشین خوب سوار میشه و الان به این نتیجه رسیده که ما بدرد هم نمیخوریم چون من یه پیرزنم😄
چندروز پیش علنا گفت که میخواد درخواست طلاق بده و یکی دیگه رو دوست داره
اوایل فکر کردم شوخیه تا امروز که اون دخترو دعوت کرد خونه برای شام
و من جواب تمام خستگیامو امروز گرفتم😄