سلام من بالاخره بعده از تقریبا 10سال بیشتر زندگی قهرکدم اومدم خونه پدرم بچه هامم نیاوردم هرچندکه تموم وجودممن دیشب پدرشوهرم اومددنبالم نرفتم امشبم یه واسطه دیگه همراه باشوهرم
دلایل قهرم تاالان خیلی تحمل کردم سرهمه چی ولی دیگه واقعاااصبرم لبریزشدش به یه دفعه بحثمون شدش برگشت گفت بروخونه بابات کسی جلوتونگرفته بزورنگهت نداشتم گفتم بروبیرن بیشترصحبت نکن تااینجاشم موندم بخاطر بچه هام دلم سوخته گفتم تاوان کارهای باباشون روپس ندن گفت برو خودم بچه هاروبزرگ میکنم راه باز جاده دراز گفتم برم برنمگیردم تمومه گفت برووووو
رفتم البته بحثمون زیادبودش دیگه هااامن درانتهاشوگفتم گمشد رفت ازخونه بیرون منم وسیله هاموجمع کروم زنگ زدم گفتم بیابچه هاتوتحویل بگیر برم اومدگرفت منم اومدم
بعدیه چندتاسندخونه زمین وقولنامه ماشین بودش برداشتم البته دوتاش نصفی اش بنام منه دوتا دیگه اش نه گفتم نره انتقال بده بنام یکی دیگه امان داره انگ دزدی بهم بزنه هنوز بابمونگفتم