زنعموم برای خودش و عموم و پدربزرگم و مادربزرگم
چای ریخته بود برای من نریخته بود
منم عاشق چایم همههههه هم خبر دارن
بعد برگشت طرف من گفت توهم چای میخوردی
بعدش پدربزرگم گفت نه پس مارو نکاه میکنه که تنها بخوریم بعدم جایشو داد بهم رفت برای خودش چای ریخت
خیلی ناراحتم مگه من چکار زنعموم کردم که بعد این مدت طولانی باهام اینطوری رفتار کرد؟؟
(اینم بگم پدربزرگم خودش هزاربار بهم گفت بیا خونمون دلم برات تنگ شده)
راستی خودش رفت چای ریخت مادربزرگم چیزی بهش نگفت