من خودم اول میگم بابام تعریف میکرد وقتی بابا بزرگم ( بابای بابام ) فوت شده بودند میخواستند خبر فوتشو به مامان بزرگم بگن آقا اون موقع مامان بزرگم داشت نماز میخوند بعد از اون چادر هایی سرش بود که به زور در میان. وقتی خبرو دادن مامان بزرگم شروع کرد به گریه کردن ولی هر کاری میکرد نمیتونست چادر را از سرش در بیاره بنده خدا گیر کرده بود توش حالا اون وسط همه خندمون گرفته بود خودشم گفت نمیشد هر وقت این بی صاحب در آوردم میگفتید 🤣🤣🤣