داییم هنوزم از سر غیرت بازی سر خاله هام برنداشته
خواستگار میومد اجازه نمی داد همدیگه رو ببینن
و باعث شد خالم چهل سالش بشه و مجرد باشه هیچ پشتوان مالی هم نداشته باشه چون پدر بزرگم هرچی داشته و نداشته داده به همین دایی هام
برای عروسا خونه ماشین طلا مغازه بهترین عروسی گرفت
اون وقت خاله و مامانم هیچی پدر بزرگم بهشون نداد حتی یه لقمه نون بهشون نمی ده
حالا داییم هربار که خالم از شهر دیگه که داخل یه دفتری کار می کنه میاد
مخ مادربزرگم می زنه که اجازه نده بره شهر دیگه زندگی کنه (تو شهر خودمون کار نیست)
مادر بزرگ من حتی یه بار نشده بگه پول خوابگاهت من بدم پول داری یه کیک برای خودت بخری؟
از اون ور هر دوماه یه بار گوسفند می کشه یخچال عروساش پر می کنه!!
گردو بادام کشک کره محلی می خره می بره برای عروسا
اون وقت تو مریضیش دست به دامن خاله هامه
یکی نیست به داییم بگه تو زورت می رسه به زن خودت بگو بد لباس نپوشه ( بلوز شلوار تنگ می پوشه )چیکار به خواهرت داری که با سن چهل سال هنوز ابروهاش برنداشته از حرف مردم
یه بار جواب داییم دادم مادرم دعوام کرده
خاله هامم زبون ندارن جلوی این ظلمی که مادر پدرشون کردن وایستن