دوسال پیش عموهای پیربابام فوت شدن کل فامیلا بهانه که نه حرمت نزاشتی عروسیم نیومدن باید تا سالگرد بمونید خلاصه کل تالارما خالی مونده بود و مرداشونو فرستادن نه پاگشام کردن گفتن کروناعه نه حتی یه عزت گذاشتن بعدا بیان حالا بابام میگه تو مقصری حرمت نزاشتی سه روز دیگه عروسی پسرعممه انتظار دارن منو شوهرم بریم بابام میگه حرمت نگه دارید واشید بیایید شما بودین چیکارمیکردیم
من بچه ام بدنیا اومد خانواده داییم بخاطر ناراحتی که با برادرم داشت نیومدن پیشم، بعدش اختلاف ها حل شد و همیشه تو دلم موند که نیومدن! اما چند روز پیش داییم پاش شکست با همسرم رفتم بهش سر زدم ، گفتم اون بزرگتره و گذشته ها گذشته، بنظرم چیزی رو هم نزن و همینجا تمومش کن، وقتی خونشون بودم احساس کردم همشون حس شرمندگی دارن که نیومدن پیشم و من اومدم پیش داییم و عیادت کردم و همین برام کافی بود، کلی هم احترام گرفتن