بچها ما یعنی منو همسرم پدر مادرامون شهرستان زندگی میکنن اومدیم شهرستان خالا سر شب خپابیپن مشکل داریم
اولش بگم من اصلا اوایل حساس نبودم شوهرم میگفت خونه ما بخوابیم منم میگفتم اوکی شب خوابیدن چیز مهمی نیست که چ اینجا چ اونجا ولی رفته رفته دیدم این خوابیدن خونه پدر مادر اون انگار اینجوریه کع وقتی میایم شهرمون خونه مامان بابای من مهمونیم اونجا خونمونه کم کم گفتم بعضی شبا خونه مامان بابای من ب زور اجبار قبول کرد ی شب یا دو شب اینجاهم باشیم
خلاصه این هفته من برادر شوهرمم اومده بود شوهرم گفت اوکی خونه شما میمونیم فرقی نداره اینجا اونجا نداره منم گفتم اوه چه عجب گذشت س شب اینجا بودیم تا امشب ک برادرشوهرم رفت شوهر گیر داد بلند شو دیگه امشب برای خپاب بریم اون ور
تو کلامش سوتی ام داد ک اره دیگه فلانی ام رفته
من واقعا ناراحت شدم خیلی زیاد گفتم مگه فرقی داره مگ خونه ما تو ازار میبینی مگه اونجا خونه ماهه بعد دقیقا همین امشب ک داداشت رف بریم اونجا ک بگن این چند شب بخاطر اینکه اون اینجا بود بچمون نیومد اره من نمیایم داد زد دعوا درس کرد ک الا بلا پاشو بریم گفتم نمیایم اصن بچها ی اصرار مسخره که انگار حتما باید میرف میتونس بگه خانومم نظرت هس امشب بریم یعنی انگار مرغ سر کنده شده بود ک ن حتماااا امشبو بریم فردا شب باز میایم خونتون گفتم تو منو قانع کن من مشکلی ندارم گفت ن الا بلا جوری دست منو میکشید و .... گفتم نمیام من امشب نمیام فرداشب میمونیم ولی امشب نه اگ با تو بیام یعنی ب خودم خونوادم توهین کردم
امشب اگ سنگ بباره من نمیام اخرم نرفتم بد گرف خوابید گف من با تو حرفی ندارم تا ی ساعت منم هیچی نگفتم
حالا ب نظرتون من چ کنم ب نظرتون باید میرفتم ؟