هیچی رفت پیش فخرالدین گفت باهات ازدواج میکنم ولی شرط دارم که سمین توی عمارت نباشه من صاحب همه چیی بشم ضیا ام با پریزاد ازدواج کنه .
بعد رفت پیش،داداااشش گفت فخرالدین ازم خواستگاری کرد شرط دارم که به منو و فخرالدین کار نگیری و بزاری زندگیمو بکنم
تمام اموال سیمینم مال من
ضیا ام از ارتش بیاد بیرون و با پریزاد ازدواج کنه