که دوستم داشت..دوسش داشتم با هم میرفتیم بیرون مسخره بازی در میوردیم بستنی میخوردیم مسافرت میرفتیم تلویزیون میدیدیم من هیچ محبتی ندیدم و نمیبینم میدونی چقد سخته هیچ محلتی نبینی هیچکی دوست نداشته باشه باهات عین اشغال رفتار بشه میدونی فردا یه مصاحبه مهم دارم رفتم بهش گفتم شلوارمیخوام برای فردا عین سگ گو……ه پاچه میگیره وحشی بازی در میاره
خسته خستممممممممممممممم خدایا بسه دیگ
منم یه خونواده خوب میخوام خسته شدم انقد آدمای خوشبختم دیدم و چشام از حسرت درومد خسته شدم از بس آدمایی رو دیدم که مامان باباشون دوسشون دارن و کنارشونن و تمام وجودم شد حسادت بسع