چقدر تو بی گناهی مادر
چقدر بی پناهی...
چقدر بی دفاعی...
برای هر چیزی فقط گریه میکنی
وقتی خوابی در صورتت مهتاب را داری
وقتی بیداری آفتاب را...
چشمانت را هنوز نمیدانم چه رنگ است
گاهی سبز
گاهی طوسی
گاهی عسلی
هر رنگی که هست وقتی به من نگاه میکنی رنگِ عشق میشود
انگار میفهمی که من مُردم تا تو زنده بمانی
انگار گریه هایم
التماسهایم را میشنیدی
دستهایت آنقدر کوچک است که انگشتِ مرا سخت میگیری
اما وقتی میگیری سخت میگیری
آنقدر سخت که انگار هیچ نیرویی نمیتواند جدا کنه انگشتانِ بُلورَت را از دستم
موهایت شب است
تنها شبی که من از آن نمیترسم
شبیهِ یک ماهِ کاملی...
پدرت میگوید دخترم مثلِ قرآن است میترسم بی وضو به او دست بزنم
راست میگوید تو آیه ای هستی که بر ما نازل شدی
ای کاش لیاقتت را داشته باشیم...
💑
