دلت که تنگ می شود
به من فکر کن که به تنهایی یک عمر تلخی زخم تو را بخشیدم باز سپاست می کنم و تو فراموش بودنی که هرگز برایت نبود باز به چشمانت خیره می شوم و به دنبالت می گردم همه شب تو پنهان می شوی من هم به دنبال مخفیگاه تو همچنان راهرو ها و ساختمان ها پلکان ها را یکی دو تا می پیمایم از هر بنی بشری سراغت را می گیریم نشانت همه هست و خودت نیستی اگر خوش شانس باشم دست آخر نمایان می شوی و آن لحظه که قدم به سوی تو بر می دارم از خواب می پرم نگرانم ، چون اگر بیش از این عادت مرسوم شده ام ادامه یابد تبدیل به خوابگردی دیوانه می شوم ، که قصه اش را هر همسایه ای شنیده و خانواده اش سعی در کتمان وضعیت وخیم دخترشان دارند
تا شاید بخت و اقبال با او یار باشد و کسی بر او مهر دیوانگی ننهد ، اما بی فایده است عمق فاجعه بیش از این خواهد بود اگر در یکی از خواب هایم از آن من نشوی