من رفتم ماه عسل همه چی خوب بود دوروزه برگشتیم شوهرم تو اوج کارا میره با مادرش خرید دزدکی میره ببرون خونه میادمیبینم با مادرش صخبت کرده یجوری که انگار من مهم نیستم فقط خانواده شو میبینه این مدت خانواده م برام سنگ تموم گذاشتن چه جهازی چه غذا هایی هر کاری که باید میکردن بهترینشو انجام دادن شوهرم چون میببنه خانواده خودش هیچی ازشون بر نمیاد تازه محبتمنمیکنن و فقط انتظار دارن غصه میخوره میبینم و در عوضش محبت خانواده مو ندید میگیره و بهونه الکی میگیره... ما باهم خیلی جوریم رفیقیم ولی از وقتی از سفر اومدیم همه چی عوض شده.... شوهرم هیچ وقت به من دوروغ نمگفت یا قایمماری نمبکرد... هنوز با هم رابطه نداشتیم و از حال و هوا این روزا ترسیدم.... دوبار سر جرو بحث حرف جدایی زده و یجوری بهش اشاره کرده سر رفتاری که من زدم.... الان نمیدونم چکار کنم اونهمه شناخت اون همه مشاوره باور نمیکنم این بلا سر من بیاد. الانمیدونم چیکار کنم امشبگفتم ازم چیز قایم میکنی نگفتم از کجا و چی قهر کرد رفت خابید گفت همین مونده بود بهم شک کنی و حتی اجازه نداد من گله گی خودمو بکنم