از کار خدا
رفت ازدواج کرد با ی دختر مطلقه
یک ساعت عقد محضری کرد
ن جشنی نه اهنگی ن کت شلواری ب غریب ترین حالت ممکن رفت سر زندگی
از کار خدا نمی دونم چرا اما هیچکس از خانواده
ن خاهرا ن بزادرا ن حتی مادرم
خودشو زنشو پاگشا نکردن
دعوت نکردن
خونش نرفتن اصلا الان یکساله سر زندگی ان(البته خودشون دعوت نکردن کسی خونه ش بلد نیست)
چندبار زنش اورد خونه مون
خودش اسم خاهرمو ب زنش دروغ گفته بود(اسم جدید گفته بود خاهرم اسمش قدیمیه)ما ک صدای خاهزم رده بودیم دروغش لو رفته بود
امد داد و دعوا راه انداخت گفت زنم دیگ نمیارم اینجا و زنش سر مسائل کوچک و بزرگ بهش سرکوفت میده حتی مثلا ی بچه پرحرفی کنه تو خانواده بهش سرکوفت میره سر بچه بره کوچه یا هرچیزی بهش سرکوفت میده
اصلا جرات نمیکنه زنش بیاره خونه مون
زنش مانتوهای کوتاه ک این بدش میومد میپوشه
حتی تو بیابون ک بره ارایش در حد عروسی میکنه مژه و ناخن و دندون کاشت داره
روش نمیشه هیچ جا تو فامیل زنشو نشون بده
و قایمش میکنع از دید فامیل
من اینها رو میبینم بزرگی خدا رو حس میکنم