سرم سنگین است. آنقدر سنگین که انگار قابلمه لوبیا پلو جای آنکه روی شعله های گاز آخرین لحظات دم شدن را طی کند ، روی سر من به پختگی می رسد. بعد چند بشقاب ناقابل را روی سرم می گذارند و مهمانی لوبیا پلو خوران با سالاد شیرازی راه می اندازد. سرم شلوغ است. مهمان ها قصد رفتن ندارند. لوبیا پلو را خورده اند. دل درد هایشان را گفته اند. اما هنوز قصدی برای ترک سر من ندارند. خیلی وقت است این مهمانی بر پاست، اغلب ۱۴ مهمان بیشتر نیستند. اما امروز ۵۶۷ نفر شده اند. هر چه خواهش می کنم که بروند. تعدادشان بیشتر و بیشتر می شود.دست آخر به سرشان می زند. سرم را در گیوتین خانگی شان قطع کنند. من هم به خواب عمیقی فرو می روم.