من 6ساله که ازدواج کردم . ازدواجم سنتی بود ولی بعدش خیلی عاشق هم شدیم البته اون جوری که من میدیم همه چیز خوب بود تا رفتیم سر خونه زندگیمون .یه مشکلاتی داشتیم قهر میکردیم آشتی میکردیم ولی یه داستان پیش اومد که دوست نداشتم کوتاه بیام آخه همیشه من کوتاه میومدم تو زندگیم همیشه من سنگ زیر میشدم .
تصمیم گرفتم بریم خونه بابا مینا یمدت تا به خودش بیاد دوهفته گذشت و بهم پیام داد که پشیمونه و اومد پیشم اما توی گوشیش چت و رابطشو با یه زن فهمیدم و خیلی قاطی کردم خیلی حالم بد بود خیلی دوسش داشتم نتونستم درست انتخاب کنم همه چیزایی که دیدم محدود بودن نه میشد گفت رابطه جدی بوده نه الکی نتونستم کنار بیام بهش گفتم بیا برگردیم من نمیتونم بدون تو . اونم قبول کرد برگشتیم سر خونه زندگیمون دوسال میگذره و همه چیز خوب بود تونستم آروم اروم فراموش کنم اونم سعی کرد جبران کنه از دلم در بیاره . البته به روش خودش آدم خیلی عصبی و بد دهنیه همیشه دعواهامونم بخاطر همین مشکلش بوده .تا اینکه همه چیز خوب بود و من تصمیم گرفتم بچه دار بشم خداروشکر زود بچه دار شدم الان باردارم 19هفتمه . اولش خیلی حالمون خوب بود همه چیز عالی بود تا اینکه شوهر بخاطر یه موضوعی کار شو از دست داد و یکم اذییت شدیم این مدت ولی خیلی عصبی تر از قبل شد شرایطمو نمیفهمید انگار اصلا درکم نمیکنه من بصورت کاملا اتفاقی توی گوشیش چتاش با همون ژنه البته نه مال آلان مال همون موقع رو دیدم خیلی آتیش گرفتم خیلی رابطتشون جدی بود سن ژنه از من 20سال بیشتر بود از خود همسرم 10سال بزرگ تر بیوه بود با هم رابطه جنسی داشتن خونه من آورده بودش خونش رفته بود با هم دور دور خرج و بریزو بپاش و حرفای عاشقانه همون موقع که من حال بدی داشتم همون موقع که داشتم آتیش میگرفتم شوهر مدانقدر از من بد گفته بود به دروغ گفته بود 1ساله با زنم رابطه ندارم سمتش نمیرم دوسش ندارم و... حالا وقتی این چتارو دیدم پشیمونم خیلی از زندگیم پشیمونم خیلی حالم بده دائم گریه حس بد حال بد باهاش نمیسازم همش دعوا داریم نمیتونم تحمل کنم دلم برای بچه توی شکمم میسوزه خیلی این مدت اذییت شده شوهر هم یکم ناراحت میشه وقتی میفهمه چقدر درباره کارایی که کرده میدونم عذاب وجدان میگیره ولی میگه مال قبله دیگه مهم نیست دیگه اهمیتی ندارد .حالم خیلی بده مامان بابام خیلی مهربونن هر چی بگم قبول میکنن اگه بگم دیگه نمیتونم هم همه جوره پشت منن نمیدونم چیکار کنم بخاطر بچم کوتاه بیام یا بخاطر خودم تموم کنم زندگیو برگردم . بابام همه جوره مواظبمه و همیشه ازم حمایت کرده بنظرتون چیکار باید بکنم ؟ دختر بی دستو پایی نیستم لیسانس حسابداری دارم میتونم برم سر کار زندگیمو خودم بسازم ولی خیلی وابسته به شوهرمم آخه اولین پسری بود که اومد تو زندگیم حتی قبلش دوست پسرم نداشتم . اما از توهیین هاش از تحیقییراش خیلی خسته شدم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
گذشته رو رها کن...همه مردا همینن یکی هست زرنگه نمیزاره زنش بفهمه یکی هم کسخله همه چی رو لومیده ...اسی حالا بچه داری هی استرس برا خودت و بچه ضرر داره....بعضی زنا شیطونن سر مردارو از راه ب در میکنن
کاش میشد فراموش کنم اینکه همه مردا کثافت کاری دارن شکی درش نیست ولی من خیلی فکرم درگیره من خیلی خودمو اذیییت میکنم . بعد از اون ماجرا زنرو دنبال کردم از جیکو پیکش خبر دارم با یه مرد دیگه روی هم ریخته که زن داره از محل کارش اخراجش کردن یه جای جدید کار میکنه ولی مگه از این زنا کمه .خیلی دوست دارم خدا یکمی دلمو آروم کنه دوست دارم تاوان پس بدن هم شوهرم هم اون زنه . شوهرم با حس عذاب وجدانی که داره و حال بدی که داره ساعت ها گریه میکنه بعضی وقتا آنقدر سیگار میکشه ولی میدونم هیچ وقت نمیبخشمش فقط بخاطر بچم تا الآنم صبر کردم .بعضی وقتا دوس دارم برم شکایت کنم ازشون دوست دارم رسوای عالمشون کنم .اما بازم میگم تعنه و کنایش برای خودمه از زندگیم دیگه لذت نمیبرم