بید مجنون . یه استاد دانشگاه نابینا یه تومور داره زیر چشمش میره آلمان برای درمان ، اونجا متوجه میشن که شبکیه چشمش به نور واکنش میده و میتونه ببینه بعد پیوند . اون با خدا چقدر حرف میزد و میگفت اگه کمک کنی دوباره ببینم میشم بهترین بنده ات. وقتی بینایی شو به دست میاره دنیا براش زرق و برقی میاد از خودش خارج میشه انگار . هیز میشه خیانت میکنه بداخلاق میشه با زنش عهدش را با خدا فراموش میکنه
بعد یه مدت دوباره قرنیه اش خراب میشه . میفته تو خیابان ها تو بدترین شرایط تو جوب و .... با خود و خدا قهر میکنه تا اینکه.....