چند روز پیش تاپیک زدم برخلاف تمام محبت هایی که مادرم در دوران بارداریش کرد بهش
کلی محبت کرد پای تختش بود غذا مقوی درست کرد مرغ و خروس محلی کشت اب جوجه کرد
گوشت گوسفند برد کباب کرد براش
مراسم خواستگاری تا بچه دار شدنش کمک کرد هدیه عروسی سنگ تموم گذاشت شام بله برونش مادرم پخت
قالی های خونه ما رو بردن براشون درحالی مادرم وسواسی بود و...
به مادرم گفته بود دوست ندارم کسی بیاد خونم مادرمم دیگه پاش خونشون نذاشت گفت به من چه دیگه بذار هرکاری دوست داره بکنه ( زن داییم مادرش فوت کرده و هیچکس دور برش نبود مادرم مدام کاراش می کرد بهش می رسید و... مادرم خودش مریضه )
حالا که دیگه کسی نبوده براش غذا درست کنه به بچه اش برسه
ادعاش خوابیده فهمیده قضیه از چه قراره زنگ زده به مادرم چرا نمیای ؟ قهر کردی ؟
خالم می گه داییم به التماس افتاده گفته کاش میومد این جا و...
داییم اینا کلا فازی هستن ادعاشون زیاده اون موقع عقد و عروسی کرده بودن فکر می کردن شاخ غول شکستن به هیچکس محل نمی دادن بعد موقع بچه دار شدنشون با همه دعوا کردن دلشون شکستن از خالم که ماما بود می رفت کمک دستش تا مادرم و....
حالا که ده روز گذشته باد غرورشون خوابیده تازه فهمیدن چی به چیه بقیه لطف می کردن میومدن بهشون رسیدگی می کردن