بابام وقتی فامیل هاش میان یه جور دیگه میشه
داداشم و پسر عمو هام (عمودومیم ) ازم پسر عموم یکیشون ۱ سال داداشم ۲ و بزرگه ۴ سال
خوب ما رفتیم بیرون و عموم مارو برد خرید انرژی زا و چیپس و پفک و ماست موسیر و تنقلات خرید من و دختر عموم با ماشین عموم رفتیم و پسرا با بابای من
ما رسیدیم یه خورده گردوخاک بود ولی اکی بود پسرا ما رو اذیت میکنن داداشم در حالت عادی خیلییی مهربونه ولی وقتی با اوناست انگار نه انگار ۱۸ سالشه دختر عموم ۴سال ازم کوچیک تره تنها خوبیش برای خودم اینه که من ازشون خوشگل ترم ولی داداشم مژه هاش از من بلد تره ولی خوب
ادامه ما رفتیم نشستیم پسرا به ما سنگ پرت کردن زغال پرت کردن یعنی انقدر عصبی شدم ولی کاری نکردم یکی از پسر عمو هام که احتمال میدم منو دوست داشته باشه چون حالا این داستانم تو یه پست بعدی میزارم
با سنگ زد به انگشتم قشنگ داشت گریم میگرفت انقدر درد داشت چشمام داشت خیس میشد که جلو شو گرفتم خیلی درد داشت لعنتی اونم ناراحت شد از کارش و دیگه سنگ پرت نکرد ولی اون دوتا نکبت منظور داداشم و پسر عموم انقدر چیز کردن که صدامو در آوردم و داد زدم بابام میدید دارن سنگ پرت میکنن ولی کاری نکرد و اونا رفتن یواشکی انرژی زا هامونو خوردن دیگه خیلی عصبی شدم و رفتم بزنمشون که بابام سرم داد زد و گفت صدا نکن و سرم داد زد یه پیر مرد که دیده بود ماجرا رو در اومد گفت آقا این دختره تقصیر نداره و فلان من دیگه اشکم در اومد و رفتم تو جنگل خوب رفته بودیم برای گردش و کنارش جنگل بود ناهار نخوردم و رفتم تو جنگل جلوشم رود خونه بود خیلی قشنگ بود ولی اونا به من کوفتش کردن مثل ماجرای تولدم که اینم پست میکنم برای شما
بعد مامانم اومد دنبالم و بهم گفت که چرا رفتی تو جنگل ممنک بود یکی بدزده تورو خوب این غیر ممکن بود ۱ من زیاد جای دوری نرفتم ۲ هیچ کس غیر من اونجا نبود ۳ خودم مراقب بودم به نظر تون در حق من ظلم نمی شه