موقعی که اومد شغل دولتی داشت
بهم گفت من کار پیمانکاری هم میگیرم و پول دارم و دارم با پولم کار میکنم و خونه داشتم فروختم گذاشتم تو کار ( همون مغازه ای که الان داره)
بعد از ازدواجمون این مغازه دایر شد
مغازه پولی تو خونه ما که نیاورده هیچ، مثلا کم میاره و اجارو نمیتونن بدن، شوهرم از حقوق خودش میده
اون مغازه به پول نیاز داره، یعنی همیشه باید یه ۵۰ میلیونی نقدی داشته باشن، شوهرم ۱۰۰ میلیون وام گرفت ، قرار شد یه تیکه از طلاهایی که من فروختم واسش رو واسم بخره، الان زنگ زده ، بیا معامله کنیم ، طلا رو نخر تا چند ماه دیگه پولشو بده به من واسه مغازه خرید کنم
خودمون مستاجریم ، تو خرج ماهیانه مون میمونیم
اصلا درک نداره، تا حرفی هم میزنم میگه مگه خونه نمیخوای، باید مغازه درآمد داشته باشه که بخرم
از اونور داداششو شریک کرده ، هر کاری کنه نصف مال اونه، بدون هیچ پولی ، فقط استفاده میکنه