سلام عزیزای دلم
من پری روز همین ساعتا حر امام رضا بودم و کلی حس و حال خوب از اونجا گرفتم🥺😍🥰🦋گفتم بیامو با شما حال خوبه اونجارو تقسیم کنم🥰
پری روز صبح ساعتای ۸ حرکت کردیم سمت حرم مطهر رضوی🥺💛توی مسیری که سمت حرم میرفتیم کلی ادم دیدم
یکی رو ویلچر بود،یکی سرپا و اشک ریزان،یکی بغل مامانش
هرکی یطور بود
یکی اشک شوق میریخت،اون یکی سعی میکرد اشکاشو پشت انعکاس گنبد طلایی حرم که توی چشماش نقش بسته بود،پنهان کنه😍💕بعد از دیدن این ادما سرمو بالا اوردمو با دیدن گنبده طلایی امام رضا که کلی منتظر دیدن اون صحنه بودم،همه ی خستگیام در رفت🦋🥰اون زمانی که گنبدو دیدم نه خسته بودم،نه گرما روم اثر داشت،نه استرسی،نه خستگیه سفر،هیچیییی....آرومه اروم شدم 🥺💕🦋🌺رفتیمو رفتیم تا وارد حیاط حرم شدیم،انگار رو ابرا بودم،حس میکردم اون بحظه هیچکس خوشبخت تر از من نیست،منی که مدتها یه ادم افسرده شده بودم...🥺🙂🦋🌺چون نزدیک شهادت امام رضا بود دسته های عزاداری وارد حرم میشدن،از ته وجودشون سینه میزدن 🥰😍همه مدل ادم اونجا بود پیر جوون نوزاد
رفتیمو رفتیم تا بالاخره به ضریح رسیدیم
ضریح امام رضا و که دیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو اشکم روانه شد.ولی نه اشک ناراحتی! اشک شوق🥺😍
با کلی سختی تونستم دستمو به ضریح مطهرشون بزنم
یه عطر فوق العاده خاص و بینظیری داشت🥺💕واسه ی همه دعا کردم،برای تک تک بیمارا و...
خلاصه بعد از زیارت اومدم تو حیاط حرم نشستم
از یا طرف صدای فواره آب میومد
از اونور صدای بال زدن کبوترا
از طرف دیگه عطر حرمو بوی گلاب باهم مخلوط شده بودو همه جا رو عطر فوق العاده ای گرفته بود
سرتاسر وجودم خوشحالی بود اون روز
ای کاش یبار دیگه تکرار بشه...
یه بخشی از خاطراتی که خودم دوسشون داشتمو واستون تعریف کردم،کامل نبود
ولی امیدوارم تونسته باشم حسمو بهتون منتقل کنم
امیدوارم قسمته شمام بشه
ببخشید که متنش طولانی شد💕🦋