به دلایلی رفتیم ی شهر دیگه
دوس پسرم سر کار میره و میدونم که سرش خیلی شلوغه اما کوچک ترین توجه به من نمیکنه تقریبا میشه گفت دارم به نبودنش عادت میکنم و هرشب کارم شده گریه انقد خسته میشی که حتا آخر شبا که میره خونه ابجیش میگفت غذا هم نمیخوره فقد خابش میبره منم دل دارم اینجوری که نمیتونم ادامه بدم دارم میمیرم انقد دلم براش تنگ شده بهش زنگ میزنم به ۱۰ ثانیه نمیرسه که قط میکنه چون مجبوره .
هرکی میپرسه ازش دور شدی اخلاقش چجوری شده روم نمیشه بگم آدم حساب نمیکنه منو
رفیقاش میگفتن وقت آزاد داشته باشه مست میکنه میره درخونه قبلیتون که اونجا بودید
ولی من اینجا همش گریه میکنم بنظرتون کات کنم یا نه
بخدا همین الانم با گریه تایپ کردم خابیده جواب نداد پیاممو