اخرای پنج ماهگیم بارداریم ناخواسته شد و خیلی سخت بود الان همه زندگیم شده این پسرکوچولو
کلا تمام زحمتم برای مامانمه دکتر بردن هرچی شوهرم سرکاره
خانوما خانوادش هیچ کاری نکردن برای ما حتی بعد جنسیت ب پسرشون زنگ زدن تبریک بگن به من نه ولی این جونش برا اونا در میره و همه چی انگار از طرف ما وظیفس و خیلی بیحیا وعوضی شده فقط فکر بچس مراعات منو برا بچه میکنه،پریشب گفت گوسفند بعد زایمان رو باید بعد ببرم خونه مامانم اینا اینجا نمیشه اپارتمانه ببرم اونجا ویلاییه تمیز کنن
گفتم اونوقت هیچی ازش نمیمونه بعد بیار خونه من بگم باید چیکنیم،ب من میگه تو همه چی هستی اصلا ب توچه خودم میدونم گردن کلفت شدی گردنتو میشکونم😳منم هرچی بود ونبود بهش گفتم تا فردا صبش از خواب پاشدم دیدم شلوارم خیسه مردم از ترس مامانم اومد دنبالم تنها بودم رفتم بیمارستان ازمایش برا کیسه اب و سونو دادم هیچی نبود،شوهرم هی زنگ میزد چیکار کردی با بچه اگه چیزی بشه ببین چیکار کنم برات ی داستانی میکنم برا خودت ذعا کن،اصلا نمیدونستم چی میگه رو پاهام نمیتونستم واستم
خیلی پست و بیحیاس نگران این زندگیمم منم اومدم خونه مامانم این بعد زایمان روزگار منو بااون خانوادش سیاه میکنه همش جنگ دارم میترسم فقط خدا خودش ب من و بچم کمک کنه😭