بابام خیلی سعی میکنه باهاش رفیق باشه
بهش میگه خودم برات میخرم تو فعلا سنت کمه و این حرفا
حتی گاهی ماشین خودشو میره دستش
اما فایده نداره زورش ب من و مامانم رسیده
جلو بابام هم هرچی از دهنش میاد به ما میگه دروغ میبافه برا بابام
البته بابام میدونه مشکل از خودشه حتی دو سه بار کتکش زده بود انداخته بودش بیرون مامانم با گریه و زاری برش گردوند اما هردفعه هار تر شد