حتی قربون صدقه رفتناشم فرق داشت با همه، نمی گفت عمرم، نفسم، عزیزم! صداش که می کردم میگفت: - جانم چشمام؟ این چشمام گفتنشم فلسفه داشت برای خودش... می گفت: - بی بیم همیشه بهم میگه چشمام، هروقتم ازش میپرسم چرا؟ میگه یه وقتایی، هیچ فرقی نیست بین نبودن چشمای یه آدم و مُردنش... آدمی که مزه ی دیدنو چشیده باشه، چشماش اگه نباشه دنیاش تیره و تار میشه... طبیعیه که دیگه هیچی و هیچکسی رو نمیبینه، نمی تونه که ببینه! براش سخت میشه ساده ترین کارا، دلش همیشه تنگه، همهش دلتنگ رنگ و نور و روشنائیه... آدمِ بینا، بدون چشماش خیلی چیزا کم داره... گاهی وقتا حتی خودِ زندگی رو! میگفت: - فدای چشمات برم چشمام! به سرت نزنه نباشی یه وقت... که اگه نباشی، دیگه نه شب می مونه برام، نه روز... همه ی زندگیم میشه نااُمیدی و دلتنگی و سیاهی!