تو که نیستی
میتوانم زورکی بخندم
زورکی به کوچه بروم
و زورکی با آدمها معاشرت کنم
میتوانم نقاب بگذارم
که آهای مردم ببینید
همه چیز عادیست و من شادم
تو که نیستی
میتوانم زنده باشم
اما تو که نیستی
یک چیزهایی سرجایش نیست
مثلا نمیتوانم شعر بگویم
نمیتوانم خودم باشم
نمیتوانم دست کسی را بگیرم
و مثل آدمهای عادی زندگی کنم
تو که نیستی
آه از تو، که نیستی...