سالگرد مادر بزرگم بود یدونه زندایی دارم ینی با همه قهره و فقط فامیلای خودش رفتا آمد داره بعد من خرما حلوا پخش میکردم وقتی مراسم تموم شد خواستیم بریم سر خاک خرما رو دادم زندایی کوچیکه گفتم نگهش دار من کفشام بپوشم همون زندایی بزرگه ک با همه قهره اومد گف این خرما چیه زندایی کوچیکه گف واسه رها میخواد ببره بعد از دست زنداییم گرف خرما رو گف مگ رها گرفته خرمارو 😐من رفتم از دستش گرفتم اونم یه مشت برداشت از خرما ریخت تو کوچه منم گفتم دیوانه چیکار میکنی اینارو میبرم سر خاک
اونم فک میکرد میخوام ببرم خونمون اینقدر عصابم خورده