و فهمیدم که مامانم با مردی چت میکنه و باهاش حرف میزنه و موقعی که من و داداشم پیش بابام بودیم اونو میاورد خونه و البته اینم بگم که باهم محرم و صیغه بودن و از اون جدا شدن و با یه مرد دیگه آشنا شد
هرشب بی صدا اشک میریختم و گریه میکردم تازه جالبیش هم اینجاست که منو مقصر همه چیز میدونستن و بهشون میگفتم من حسرت داشتن یه خونواده تو دلم مونده از دستم عصبانی میشدن و میگفتن تو هیچ حقی نداری کم کم مامانم هی عصبی تر و عصبی تر شد