2777
2789
عنوان

بیاید خلاصه داستان زندگیمو بگم

1586 بازدید | 55 پست

راستش خیلی توی دلم این حرفا سنگینی میکردن و با هیچ کس نمیتونستم راجبشون صحبت کنم ولی اینجا گفتم کسی منو نمیشناسه و خواستم خودمو خالی کنم 

اگه هم کسی میخواد تحقیر و مسخره کنه میتونه بره بیرون و نخونه

هستید بگم؟  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خب از اینجا شروع کنم که من 4 سالم بود و بابام تصمیم گرفت بره یه شهر دیگه کار کنه و منو مامانم تنها بودیم و بابام هفته ای 1 بار بهمون سر میزد 6 ساله شدم که داداش کوچیکم به دنیا اومد روزی که داداشم به دنیا اومد بابام نبود و دکتر ازش پرسید همراهت کجاست همیشه خانواده های دیگرو میدیدم که کنار همن و میخندن و خوشحالن حسرت میخوردم موقعی که داداشم به دنیا اومد تازه بابام اومد بیمارستان پیشمون و پدر بزرگ و نادر بزرگم مامانمو برده بودن بیمارستان

همیشه همسایه ها به مامانم میگفتن شوهرت خونه نیس چجوری تحمل میکنی یا به من میگفتن دلت واسه بابات تنگ نمیشه؟ هفته ای 1 را شد 2 هفته یبار 2 هفته یبار شد 3 هفته یه بار که حتی یه بار 4 ماه ندیدمش نه اینکه بابام خیانت کنه نه هیچوقت خیانت نکرد چند سال گذشت که تصمیم گرفتیم بیایم شهری که بابام کار میکنه از وقتی که اومدیم این شهر تازه حس کردم یه خانواده دارم

3سال گذشت از موقعی که توی اون شهر اومده بودیم و جلوی بقیه و منو داداشم ادای خانواده واقعی رو درمیاوردن ولی حقیقت ماجرارو من بعد متوجه شدم یه روزی مامانم گفت منو بابات 3 سال پیش قبل از اینکه به این شهر بیایم طلاق گرفتیم همونجا بود که دیگه کاملا داغون شدم یعنی 3 سال بعد از طلاقشون من فهمیدم اینا طلاق گرفتن 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792