ب شوهرم گفتم داییم مریضه زنگمیزنی حالشو بپرسی دیدم شروع کرد ب جروبحث که من خوشم نمیاد و اگ خانوادمم باشن زنگ نمیزنم و این چرندیات...
منم گفتم چطور میری خونشون نون نمک میخوری و اونم خلاصه خیلی جاها کمکت کرد دیدم چرت و پرت زیاد میگه و آخرش دیدم میگه مگه مادرم مریض بود توزنگ زدی گفتم چون مادرت ب من بی احترامی کرد تو خونم منم خوشم نمیاد..
بخاطر مادرش هم جرو بحث شد بینمون و خلاصه اینکه خوبیایی ک براشون کردم خیلی پرو شدن
خیلی خسته شدم از رفتاراش