از وقتی ازدواج کردم پدرم خیلی تغییر کرد اصلا خوبی های همسرم رو نمیبینه همش مسخره اش میکنه و به حساب خودش شوخی میکنه امان از وقتی که همسرم سر یه چیزی شوخی کنه سریع واکنش بدی نشون میده و اصلا فکر نمیکنه که ما مهمانش هستیم خیلی از همسرم خجالت میکشم همش بهش میگم با پدرم اصلا شوخی نکن خونه ما کم صحبت کن و ... اونم میگه باشه ولی چند وقت بعد یادش میره و اصلا سیاست نداره که دل اونها رو بدست بیاره
چند کیسه برنج داریم به خاطر اینکه جا ندارم گذاشتم خونه بابام اینل اونام کرم زده که بابام گفت پلاستیک بگیرید اینها رو وکیوم کنم براتون من کلی تشکر کردم اربعین خونه شون بودیم همسرم به شوخی گفت شنیدم انباری تون پر کرم شده بابام سریع گفت این عوض تشکرته چرااا نیومدی کمک کنی و فلان
که همسرم تشکر کرد و ... خیلی ناراحت شدم از این رفتار ۵ دقیقه نبود که رسیده بودیم خونه شون
راه خونه ما از خونه اونا دوره اصلا نمیشد برای کمک بره اونجا و اصلا هم اجازه نمیده که کمک کنه
منم گفتم اشکال نداره برنجا کمه ببریم دیگه خونه خودمون که بازم نذاشت ببرم