خیلی دوستم داره عاشقم ه . احترام میزاره . ولی وقتی حرف خانواده ش میشه دیوانه میشه . البته منم اصلا حرف نمیزنم . حالا تو مسافرت سر کارای مادرش دعوامون شد .
کلید خونمون رو اوایل میدادیم به ماد شوهر موقع مسافرت . بعد که دیدم غیب خونمو میره همه جا میگه ولی جلو شوهرم هی میگه رفتم پنجره باز کردم خونه هوا بخوره بفکرم .... منم دیگه ندادم دستش به ابجیم دادم حالا ابجیم میخواد بره مسافرت از من کسی تو شهر نیست میگه میدم دست مادرم منم گفتم مادرت اینحوری میگه نه تو داستان درست کردی . نمیدونم چی کار کنم . اعصابم خورده دعوامون شد . میگم اصلا دست کسی نباشه میگه نه یابد دست یکی باشه . مادرش هم همش میگه بدید به ما کلید و بریم سر بزنیم اونم دم به دقیقه اونجاست .