گفت از بچگی همینطوری بودی.خیلی ادم خوشحالی نبودی اینو یه نفر که از بچگی همراهم بود بهم گفت...یه جورایی توی بزرگکردنم نقش داشت ،این حرفو که زد رفتم تو فکر که چرا؟؟...خواهرم ازدواج کرده بود و بچه داشت و همه کاراش با مادرم بود...انگار مجبورش کرده بودن بچه بیاره و کاراش و مادرم انجام بده.تو 19 سالگی 2 تا بچه داشت و مادرم صبح و عصر اونجا بود طوری ک گاهی پدرم هم خسته میشد و باعت میشد دعوا کنند و فقط من شاهد این ماجرا بودم.و بازم مادرم برای این که میدونست دخترش تنهاس هیچی بهش نمیگفت...البته اگه خیلی فشار روش بود سربسته میگفت دیگه خودت انجام بده کاراتو... ولی میفهمیدم دلش اروم نمیشه ...برای ظرف شستن.جارو.تا کردن لباس.خرید ،دکتر رفتن،واکسن بچه ها،بعدش نگهداری ازشون..