المجلس الثانی
داستان بادی که در انبان آرد پیرزنی درآمد و آن آرد پیرزن را بریخت:

سه سوال روز قیامت:

داستان صوفی و هشام

هر کس را در دنیا دعوی است. باش تا داغ عزل بر گوش مدعیان زنند و این ندا به سمع عالمیان دردهند که: «یوم تبلی السرائر» امروز روزی است که پردهها را برداریم و همه را به صحرا بیرون آریم و همه را زبانها مهر کنیم: «هذا یوم لاینطقون».



توانگری، توانگری دل است نه درمی چند و دیناری چند که ضرابان رعنا، نقشی و دایرهای بر وی کشیده و به کورهٔ امتحان درآورده دست به دست و شهر به شهر، گشتن پیشه کرده، چه لایق عشقبازی بندگان حضرت و شاهان با غیرت باشد.
این تلنگر:
نمیدانیکه اینکار،کردنی است نیگفتنی و این دنیا، گذاشتنی است، نه داشتنی.
و این دو حدیث که:
من خرج من ذل المعاصی الی عز التقوی اغناه الله بلامال و اعزه بلاعشیرة و من رضی من الله بالیسیر من الرزق رضی الله عنه بالقلیل من العمل
خداوند عزّ و جلّ هيچ بنده اى را از ذلّت گناهان به عزّت تقوا منتقل نكرد، مگر اينكه او را بدون مال توانگر ساخت و بى ايل و عشيره قدرتمند نمود
«الغنی، غنی القلب لاغنی المال»
منظور از بی نیازی بی نیازی قلب است نه مال