داشتم اروم بهش میگفتم که خسته شدم انقد شبا دیرمیای و هردفعه دعوامون شده سره دیراومدنته چراباهام کم حرف میزنی و من دوس دارم بیشتر باهم صحبت کنیم و....
اونشب ک دعوامون شد قضیه ازاین قراربود که اخرشب دیرکرده بود زنگ زدم ببینم کجاس گفت اومدم پیش خالم (خالش تقریبا جوونه و خیلی جدیدا دل وقلوه میدن بهم جدیدا هم توتلگرام باهم زیاد حرف میزنن ,اونروز بحث شدداشتم به خالش میگفتم بامن توخونه کم حرف میزنه گفت عه?وقتایی ک من شیفت شبم خیلی تو تل گرام میگیم ومیخندیم و...)خلاصه اونشب خیلی ناراحت شدم که شوهرم شده سنگ صبور وپایه ی خالش ولی زنش باید بیاد نت گردی و هم صحبت پیداکنه
یه بارم عکس پروفایلشو غمگین گذاشته بود پشت تلفن سریع بهش گفت دیگه نبینم ازاین عکسا بزاری سریع عوضش کن حالا اصلا براش مهم نیس من چ عکسی بزارم و ناراحت باشم یاغمکین اونروز ازسردرد داشتم میمردم زنگ زدم مامانم اومد پیشم بخدا اخرشب یه کلام نپرسید چت بود )
امشب گفت چرا پیش خالم بود م ناراحت شدی ومنم بهش گفتم اگه جای من بودی ناراحت میشدی و براش توضیح دادم ک انقد ک حال اونو میپرسی بامن اینجورنیستی و گفتم مثلا بهش گفتی عکس پروفایلتو عوض کن درصورتی ک ناراحتی من برات مهم نیس و....
تااینو گفتم شروع کرد به دادبیداد ک عجب غلطی کردم به اون این حرفو زدم زبون نفهم برو گمشو اصلا نمیخام باهات حرف بزنم و ظرفو پرت کرد و.....