۱۸ سالم بود برای آزاد شدن از مدرسه و قدم گذاشتن به دنیای واقعی ذوق داشتم انرژی جوونی در من خروشان بود می خواستم خودم رو آماده کنم برای دانشگاه و محیط جدید. صبح ها ساعت ۴ صبح با شور و شوق زیاد می رفتم تو خیابون می دویدم تو پارک حرکات ورزشی و رزمی تمرین می کردم کسی بهم نگفته بود اما انجام می دادم چقدر کیف می داد وقتی خیس عرق بر می گشتم خودم رو توی آیینه می دیدم چه کیفی می کردم بسیار جذاب و زیبا خوشبختی رو میشد احساس کنم حس خوب حس می کردم اتفاقات بزرگ منتظرم هستند رفتم دانشگاه یک شهر دیگه همینطور هم بود توی خوابگاه و دانشگاه انرژی مثبتی جریان داشت و فرصت های زیادی هم بود اما من آماده چیدن همشون نبودم یک سال تموم شد و به طور معذب و با استرس دوباره برگشتم خونه تا از تجربیاتم موفقیت رو به ارمغان بیارم فکر می کردم چیز های منفی زورشون کمه و می تونم رد کنم اما اشتباه می کردم چاهی جلوی پام بود که اون رو کوچیک میشمردم درونش افتادم اما اول متوجه نشدم چون علائمی نداشت از شانس یا موقعیت بحرانی اتفاقاتی افتاد که بیشتر داخلش فرو برم غریزم و عقلم بهم هشدار داد اما با توجیه پوشالی نادیدش گرفتم یک سال گذشت وای چه می دیدم دیگه میلی به رشد و ورزش و شکوفایی نداشتم راکد و ناامید چون دور از خانه هم بودم فقط عزت و امید کلید نجاتم در آن وضعیت سخت بودند که آن ها درونم گم شده بودند و با گذشت زمان سست تر و زوال بیشتر نصیبم شد واقعا از ماست که بر ماست
انتظار همچین وضعی رو از خودم نداشتم ولی کاری ازم ساخته نبود بیشتر تو مرداب پوچی و افسردگی گم شدم الان در قعر های آن هستم و در انتظار روزنه ای از امید و کمی از آن انرژی نیرو بخش اما فقط سکون و ایستایی. می خواستم تاثیر اخبار و رسانه ها به خصوص در محیط تاریک اینستا هم یاد آور بشم با پخش خبر های فساد و جنایت در جامعه سعی در عادی و فراگیرکننده آن دارند کاش این ابزار هوشمند تاریک نابود شند مطمئنا ریشه خیلی مسائل بزرگ همینا هستند و در آخر آیا میتونم برش غلبه کنم مرسی خوندید