سلام من حدودا یک سال پیش یه مسافرت مجردی بدون خانواده رفتم و به خونه خالم رفتم و از اونور هم رفتم شهر خودمون که نزدیکه خونه ی خالمه و بیشتر فامیلای مادری اونجا هستن و داستان از اینجا شروع شد
وقتی رسیدم شهرمون داییم دعوتم کرد و بگم که ما خیلی خونه داییم اینا خانوادگی راحت هستیم و برعکس و وقتی رسیدم خونشون ناهار خوردیم و ساعت گذشت و شام خوردیم و من گفتم دایی جان زن دایی کمرش درد میکنه من دیگه فردا میرم و داییم گفت این چه حرفیه عزیزم و از تعارف بازیا فرداش ساعت حدودا 10 بود و بیدار شدم ولی 10 دقیقه تو رختخواب بودم و ناگهان چیزی به گوشم خورد زن داییم از اونور میگفت کمرم درد میکنه و گلایه میکرد در صورتی که جلوی روی آدم خیلی مهمون نوازه و پسردایی کوچیکم میگفت من میخوام 5 روز اونجا بمونم در صورتی که گفتم به همه که فردا میخوام برم و پسردایی بزرگم هم از اونور به صورت تمسخر میگفت الان براش بلیط اتوبوس میگیرم و من هم بیدار شدم و صبحانه خوردم و ناراحت به داییم گفتم منو ببر خونه خالم اونجا راحت تر هستم و منو برد این هم بگم که ما کلا سالی یه بار به شهرستانمون میریم
به نظرتون چیکار کنم؟؟ دیگه نرم اونجا