2777
2789
عنوان

دایی و زن دایی

627 بازدید | 6 پست

سلام من حدودا یک سال پیش یه مسافرت مجردی بدون خانواده رفتم و به خونه خالم رفتم و از اونور هم رفتم شهر خودمون که نزدیکه خونه ی خالمه و بیشتر فامیلای مادری اونجا هستن و داستان از اینجا شروع شد

وقتی رسیدم شهرمون داییم دعوتم کرد و بگم که ما خیلی خونه داییم اینا خانوادگی راحت هستیم و برعکس و وقتی رسیدم خونشون ناهار خوردیم و ساعت گذشت و شام خوردیم و من گفتم دایی جان زن دایی کمرش درد میکنه من دیگه فردا میرم و داییم گفت این چه حرفیه عزیزم و از تعارف بازیا فرداش ساعت حدودا 10 بود و بیدار شدم ولی 10 دقیقه تو رختخواب بودم و ناگهان چیزی به گوشم خورد زن داییم از اونور میگفت کمرم درد میکنه و گلایه میکرد در صورتی که جلوی روی آدم خیلی مهمون نوازه و پسردایی کوچیکم میگفت من میخوام 5 روز اونجا بمونم در صورتی که گفتم به همه که فردا میخوام برم و پسردایی بزرگم هم از اونور به صورت تمسخر میگفت الان براش بلیط اتوبوس میگیرم و من هم بیدار شدم و صبحانه خوردم و ناراحت به داییم گفتم منو ببر خونه خالم اونجا راحت تر هستم و منو برد این هم بگم که ما کلا سالی یه بار به شهرستانمون میریم

به نظرتون چیکار کنم؟؟ دیگه نرم اونجا

دیگه بدون دعوت جایی نرو 

برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقامون یه صلوات بفرست 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸شجاعت و استواری حضرت مولا امام علی علیه السلام در جنگ‌ها چنان بود که هر گاه مشرکان و کافران ایشان را در جنگ می‌دیدند، به همدیگر وصیت می‌کردند؛ مثل این که مرگ را با چشم خود دیده باشند. 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792