2777
2789
عنوان

اخرین راهم طلاق گرفتنه

332 بازدید | 34 پست

چند ساله که دارم حرف میشنوم هیچی نگفتم همیشه با خودم میگفتم منکه شوهرمو دوست دارم ولی بخاطر دخالت خانوادش زندگیم از هم میپاشه

شوهرم حرف گوش کنه خانوادشه یعنی هرچی اونا بگن سریع انجام میده ولی به حرف من گوش نمیده انجام نمیده اهمیت نمیده اصلا 

همه ی فامیل میدونن که خیلی بچه ننس شوهرم یعنی طاقت ناراحت شدن مامانشو نداره همش به فکر راحتی مامانشه من بچه سقط کردم اصلا پیشم نبود شوهرم ولی تا مامانش یه سرما میخوره دکتر ببره چیزی براش بخره

دوست داشتناش الکی بود اصلا قربون صدقه نمیره

 سر یه موضوعی خانوادم با خانوادش بحث کردن که حق با من و خانوادم بود که شوهرم زنگ زد به بابام که معلوم بود خانوادش پرش کرده بود که به پرویی گفته بود چرا به مامان من اونطوری گفتین ناراحت شده و کلی چیز دیگه 

حتی خانوادش و خودش به من واضح گفتن که من دروغگویم الان رفته یه شهر دیگه بخاطر کارش سه هفتس نه زنگ زده نه پیام همش استوری میزاره با دوستاش رفته خوش گذرونی 

همه قضیه این نیست دیگه خسته شدم از طعنه هاشون رفتاراشون میخام دیگه جدا بشم بریدم دیگه یه ذره هم شوهرمو دوست ندارم از دلم بیرون شده


خدایا این نبود رسمش

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

جوری که فردای عروسیم رفتیم خونه مادرشوهرم هنوز نشسته بودیم شروع کردن به بحث کردن و بد بیراه گفتن به خانوادم و با چشم گریون رفتیم خونمون و سه شب جدا از هم می خوابیدیم وقتی هم به شوهرم گفتم که مگه بابام بهت نگفه بود اشک دخترمو درنیاری ولی اهمیت ندادو و داد بیداد کرد

خدایا این نبود رسمش
واقعا سه هفته ازت خبری نگرفته؟؟؟

نه اصلا اخرین بار حتی خودم زنگ زدم بهش پیام عاشقانه فرستادم جوابمو نداد حتی تو اینستا کلی کلیپ عاشقانه فرستاده بودم فقط نگاه کرده بود هیچ واکنشی نشون دادش

خدایا این نبود رسمش
جوری که فردای عروسیم رفتیم خونه مادرشوهرم هنوز نشسته بودیم شروع کردن به بحث کردن و بد بیراه گفتن به ...

نیاز ب ی دوست داری کمکت کنه و صحبت کنی که یکم خالی بشی 

کتاب بخونید. در مورد جامعه شناسی ک موفق باشید
۱۴۰۰چ ذوقی داشتی ،تغییر داشته باش زود خسته نشو

دیگه نمی تونم باهاش زندگی کنم به بابام گفتم که طلاقمو بگیر وقتی از کاراشون به بابام گفتم خودش گفت طلاقتو میگیرم طاقت گریه هاتو ندارم به شوهرم هم زنگ زد گفت وقتی کارت تموم شد میام با خانوادت ضحبت میکنم تکلیف دخترمو روشن میکنم 

نه مهریه نه نفقه و طلا و جهاز هیچی هم دخترم نمیخاد ازت فقد مهرش حلالو جونش ازاد

خدایا این نبود رسمش
جوری که فردای عروسیم رفتیم خونه مادرشوهرم هنوز نشسته بودیم شروع کردن به بحث کردن و بد بیراه گفتن به ...

نمیدونم دعایی نمازی چله ای و صدقه ای تنها راه حلشه ‌.....زخم زبون و حرف بار اوردن واسه اونه عقده خودکم بینی دارند .شما از اونا اتو دارید یا نهریه سنگین و جهازیه ای .یا خوب خرج نکردند.یا شما پیشنهاد ازدواج را دادید ‌.

در هر حال زخم زبون واقعا چندشه .ولی به نظرم با دعا و نماز وچله مجربه .طلاق راه حله خیلی ها شده .مثلا فوقش طرف شوهرت دوباره ازدواج میکنه .فوری .طلاق میدونم سخته .ولی ما عادتمون اسفند و صدقه قران نمازه

هر وقت تحقیر شدی .محکم بهش بگو از در نیومدی از پنجره اومدی به سلامت 

نیاز ب ی دوست داری کمکت کنه و صحبت کنی که یکم خالی بشی

با مامانم و بابام و دوستم صحبت کردم ولی یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه فقد با طلاقگرفتن من ارامش دارم

خدایا این نبود رسمش
دیگه نمی تونم باهاش زندگی کنم به بابام گفتم که طلاقمو بگیر وقتی از کاراشون به بابام گفتم خودش گفت طل ...

میدونستی مادرا از پسرشون دست نمیکشن ،شوهرت رو مثل بچه ت دوست داشته باش آزادی بهش بده،

خودتم خیلی وقته ی تفریح خوب نرفتی

چرا دنبال راه حل خوب نبودین و خواستار آزادی بودن رو از خودتون دریغ کردین

کتاب بخونید. در مورد جامعه شناسی ک موفق باشید
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   میم_نون_واو  |  41 دقیقه پیش
توسط   khale_nila  |  17 دقیقه پیش