تو سال دوم یا سوم راهنمایی بودم ی دوستی داشتم اون از بالای پل ی شیشه پرت کرد پایین یسری ماشین مثل این ک پنچر شدن آمدن ب مدرسه گفتن
یا این ک میگفتن یکی از دخترا رفته به ناظم گفته فلانی اینکار کرده
من فقط چون مسیرمون یکی بود باهاش میرفتم و میومدم
اما اون یهو اینکار کرد من در جریان نبودم
درکل آدم ترسو و خجالتی هم هستم
بعد فرداش ک رفتیم مدرسه صدام کردن دفتر از هیچی خبر نداشتم یهو مدیر گفت ک سمیه شیشه از بالای پل انداخته پایین
من شوک بودم هم میترسیدم اتفاق بدی برای سمیه بیوفته هم روم نمیشد اگ راستشو میگفتم سمیه از دستم ناراحت میشد
کلا مغزم دستور نمیداد اون لحظه گفتم نه کار اون نیست
بعد ناظم یهو رفت کتاب قرآن آورد جلو گفت قسم قرآن بخور اگ اینکار نکرده
حالا من جلو اون همه آدم یبار دروغ گفتم .دیگ روم نشد راستشو بگم خجالت کشیدم مجبور شدم دست رو قرآن بزارم بعد موقع خروج مدیرمون گفت قسم دروغ خورده باشه کلی سختی تو زندگیش میکشه
اون یکی دوستم ولی رفت راستشو گفت من بیشتر خجالت زده شدم
من اون روز اینقدر حالم بد شد کل روز داشتم گریه میکردم
از فرداش از همشون بدم آمد از ناظم کینه گرفتم چرا بامن اینکار کرد
تاالان هم یادم میوفته خیلی ناراحت میشم
اون لحظه حس اجبار داشتم دلم نمیخاس قسم دروغ بخورم
تمام عمرم همش عذاب وجدان اون لحظه دارم ک چقدر گناه بزرگی کردم
بعضی وقتا هم فک میکنم اگر اتفاق بدی برام میوفته ی دلیلش اون قسم باشه