مامان و بابام دارن میرن یه استان دیگه خونه فامیلمون من اصلا دلم نمیخواد برم همش غر میزنن دعوام میکنن که تو باید بیای بعد میگم نمیام میگه بچه چیه انگار من اضافم اعصابم خورده انگار زوره توروخدا بگین چیکار کنم
فک نکنم اجازه بدن یه نوجوون 17ساله تنها بمونه خونه
یه بار تو یه مجلسی یه گوشه نشسته بودم و حوصلم سررفته بود یه خانم انرژی مثبتی اومد پیشم و بدون مقدمه بهم گفت چه دختر خوشگلی چه صورت قشنگی و رفت اون جمله یه حس مثبت و رنگی رنگی بهم القا کرد که توطول بیست سال زندگیم تاحالا نچشیده بودمش و هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم اکلیلی میشه وهمون چند تا کلمه معمولی منو اون شب تبدیل کرد به یه دختر پرانرژی و شاد.از اون شب به بعد تصمیم گرفتم منم همین حس مثبتو به اطرافیانم بدم و خجالت و تکبرو بزارم کنار و هرکسی که در نظرم یه نکته مثبت داشته باشه بهش یادآوری کنم و بگم که چقدر خاصش کرده شاید تونستم منم همین حس نابو بهش بدم😍❤️
دقیقا همین امروز تو جمع خانواده خودم به شوهرم داشتم میگفتم این خواهرام هر وقت یه جایی میخواستیم بریم هی این میگفت نمیام اون میگفت نمیام .حتی یه مهمونی رفتن ساده رو کوفت میکردن به آدم. دختر خوبشون منم بودم که همه جا میرفتم تا مامانم به خاطر خونه موندن من نگران و دلواپس نباشه. برو دیگه هی بی حوصله بازی درمیارید .حالا دوستتون بگه پاشو بریم اون سر دنیا با کله میرید. عه برو آفرین
یعنی چی؟ تو امشب شام خوردی فردا شب شام نمیخوری؟ من نمیدونم برو .والا خدا شاهده آرزومه بابام زنده بشه یه بار فقط بیاد بگه پاشید بریم مسافرت. بخدا دنیا ارزش این حرص خوردنای الکی رو نداره. حالا خوددانی از ما گفتن بود