سلام دوباره به همگی
اومده ی راجب دوستم فاطیما باهاتون صحبت کنم
ماجرا برمیگرده به ۲ سال پیش که منو و فاطیما تو یه کافه با هم آشنا شدیم و رابطه فوق العاده خوبی هم با هم داشتیم من تو همون زمان با یه پسر به اسم سالار دوست بودم که کلا پسر خوبی و مایه داری بود
چند ماه که از دوسیتیم با فاطیما گذشت منه احمق فاطیما رفتم دنبال فاطیما تا با هم بریم دیت و
قرار شد من برم دنبال فاطیما که با هم بریم و وقتی رفتم دم خونشون دیدم که حسابی ارایش کرده یه کت و دامن طوسی هم پوشیده بود و یه عطر خوشبو هم زده بود و حسابی به خودش رسیده بود منم توجهی نکردم و با هم رفتیم دیدن سالار
حدود یه هفته که گذشت دیدم رفتار سالار داره باهام عوض میشه از ده تا زنگ من دوتاشو جواب میداد و دیگه مثل قبل با هم بیرون نمیرفتیم تا اینکه به طور کلی ارتباطشو باهام قط کرد و از اونورم فاطیما رابطشو باهام بهم زد منم شصتم خبردار شد که یه خبرایی هست ولی توجهی نکردم و به پای سالار افتادم و کلی اشک ریختم که برگرده ولی هیچ توجهی بهم نکرد و رفت منم حدود یه ماهی افسردگی داشتم تا اینکه با بردیا (دوس پسر الانم که عکسش تو تاپیک قبلی هس)آشنا شدم و کلا رفتارش با سالار خیلی تفاوت داشت و خیلی مهربون تر بود یکم که گذشت از بچه ها شنیدم که فاطیما و سالار ریختن رو هم و با هم رابطه داشتن و فاطیما دخترونگیش رو از دست داده و سعی داشته بره ترمیم که یکی از بچه ها میفهمه و کل دانشگاه خبردار میشن
بعدم سالار ولش میکنه و میره پی کارش
این فاطیمای بدبختم یه چند هفته ای پریود نمیشده و میره تست میده و میفهمه حاملس و از کرده ی خودش پشیمون میشه و میره دنبال سقط جنین و بچه رو سقط میکنه
خب بگزریم من یه مدت ازش خبر نداشتم تا اینکه یروز بم پیام داد که بیام ببینمت و منم رفتم توی یه کافه تا ببینم چیکارم داره اونم کل اتفاقاتی که افتاده بود رو توضیح داد و ازم حلالیت گرفت که منم وقت گریه هاشو دیدم حلالش کردم
حدود ۵ ماه پیش بود که فهمیدم با یکی از پسرایه دانشگاه نامزد کرده و زندگی تقریبا خوبی داشتن ولی تا وقتی که علیرضا نمیدونسته که فاطیما دختر نیس
بعد اینکه میفهمه تو همه دعوا ها فاطیما رو جن..ه خطاب میکنه و فاطیمای بدبختم از علیرضا جدا میشه و بعدم کلا از تهران جمع میکنه و میره
اینارو گفتم تا اخرش بگم زمین گرده و مراقب کارا و دل هایی که میشکنین باشین